﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آب و آتش</title>
    <description>پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر    -   به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز</description>
    <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>تقی دژاکام</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 10 Feb 2012 13:49:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نارنجی پوش؛ پاسخ صریح سینمایی مهرجویی به اصغر فرهادی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این نوشته در سایت &lt;a href="http://rajanews.com/detail.asp?id=116334"&gt;رجانیوز&lt;/a&gt; منتشر شده است :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;laquo;نارنجی پوش&amp;raquo; آخرین ساخته داریوش مهرجویی است که صبح پنج&amp;zwnj;شنبه در سالن همایش&amp;zwnj;های برج میلاد به نمایش درآمد تا انتظارها از پرسابقه ترین فیلمساز جشنواره سی&amp;zwnj;ام محک بخورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نارنجی پوش حکایت عکاس- خبرنگاری است که با هدایت&amp;lrm;های یک معلم - معلم خصوصی فرزندش- با مفاهیمی چون بهداشت محیط زیست و فنگ&amp;zwnj;شویی آشنا می شود و آنچنان شیفته این کار می شود که بتدریج به استخدام شهرداری در می آید و لباس نارنجی رفتگران شهرداری را می پوشد و در این کار تا آنجا پیش می رود که معروفیتی به هم می زند تا داستان مهندس جوانی که عکاسی خوانده اما اکنون &amp;laquo;سوپور&amp;raquo; شده است، نقل محافل و رسانه ها می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"حامد آبان" اکنون در محیط خانه خود نیز به تربیت "شهاب" فرزند کوچکش در این راه همت گمارده و او را نیز از علاقه&amp;zwnj;مندان بهداشت محیط زیست کرده است اما ناگهان "نهال" همسر حامد که از نخبگان ریاضی است و در یک کشور اروپایی سرد تحصیل می کند، سر می رسد و با ادعای اینکه "تو با این کارت آبروی مرا در آن&amp;zwnj;سوی دنیا برده ای و..." تقاضای جدایی و بردن فرزندش را می کند. کار به دادگاه کشیده می شود و استدلال&amp;zwnj;های حامد در دادگاه، بر خلاف شانتاژهای وکیل همسرش، نظر قاضی را جلب می کند و شاکی شکست می خورد. اما نهال به بهانه بردن فرزندش به سفر تفریحی کیش، حامد را به این صرافت می اندازد که فرزندش را به خارج می برد و به همین دلیل او بیمار می شود و کارش به بیمارستان می کشد. در ادامه، همسرش که در مقابل علاقه شدید شهاب به ایران، کم آورده است با او به تهران بر می گردد و همگی با علاقه به پاکیزه سازی محیط زیست می پردازند و بدین ترتیب، فیلم&amp;zwnj;ساز پایان بندی فیملش را با خوشی شکل می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img id="il_fi" style="padding-bottom: 8px; padding-right: 8px; padding-top: 8px;" src="http://www.bebinin.com/wp-content/uploads/2011/12/452562.jpg" alt="" width="471" height="327" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با صراحت و قطعیت باید گفت که مهرجویی در این فیلم، کوشیده است با همان زبان سینما، پاسخی به اصغر فرهادی و &amp;laquo;جدایی نادر از سیمین&amp;raquo;اش دهد. او با توصیف همان فضا و حال و هوای فیلم فرهادی، حتی مسئله تقاضای طلاق و همراه کردن فرزند و دادگاه و قاضی و آرزوی رفتن به خارج و... با صراحت به فرهادی پاسخ می دهد که غرب، سرزمین یخ&amp;zwnj;زده و سردی است که مناسب زندگی ما ایرانیها نیست؛ بر عکس ایران سرزمین ماست که ریشه و همه چیزمان در اینجاست؛ سرزمینی که بر عکس غرب و اروپا، آفتاب و گرمی دارد و اگر اشکالاتی هم در زندگی اجتماعی ما وجود دارد، باید به دست خودمان به اصلاح و پاک&amp;zwnj;سازی آنها همت گمارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مهرجویی بر عکس فرهادی به مردم کشورش توهین نمی کند و نه تنها آنها را از دم، بدسرشت و دروغ&amp;zwnj;گو و پرنفاق نمی نامد، بلکه ایرانیان را مردمی شاد، پر انرژی و با قابلیت&amp;zwnj;های زیاد برای سازندگی کوی و برزن و در حقیقت کشورشان توصیف می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از نکات جالبی که در این فیلم به چشم می خورد، تأکید فیلم&amp;lrm;ساز بر آغاز اصلاحات از خود و از خانه و خانواده خود است. او پاک&amp;zwnj;سازی و فنگ شویی را ابتدا از اتاق کار خودش در خانه و سپس از&amp;nbsp;اتاق&amp;zwnj;های دیگر شروع می کند تا به کوچه و محله و شهر خود و در حقیقت کشورش برسد. و نشان می دهد بسیاری از آدم&amp;zwnj;های طبقه&amp;zwnj;ی توان&amp;zwnj;مند وقتی در ماشین&amp;lrm;های آخرین سیستم خود می نشینند، بیشتر آشغال&amp;zwnj;زایی دارند تا دیگران. در یکی از دیالوگ&amp;lrm;های فیلم هم با صراحت می گوید که&amp;nbsp;"تو اول برو زنت را پاک کن!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نگاه مهرجویی به دستگاه قضایی هم بر عکس فرهادی منفی نیست. یادمان بیاید که تاریخ تشکیل دادگاه حامد و نهال، در نخستین روز کاری فروردین و نخستین روز اداری در فصل بهار است و این نشانه ای است بر امید و بالندگی به دادگاه و نتیجه منطقی قضاوت در آن. ضمن اینکه حامد و در حقیقت مهرجویی خطاب به وکیلی که برای اعطای حق بردن شهاب به خارج از کشور به مادرش تلاش می کند، می گوید: &amp;laquo;آقای وکیل! تو احتیاج به فنگ شویی داری.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نارنجی پوش رگه هایی از اقتدار مردانه را نیز تبلیغ می کند. هم در ندادن حق به همسر نخبه حامد که در خارج تحصیل می کند، هم در آنجا که با دیالوگِ &amp;laquo;این پسر حق منه، سهم منه، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی!&amp;raquo; که یادآور دیالوگ خاطره انگیز حمید در هامون است، ضمن اینکه مخالفت و ناراحتی نهال همسر حامد با پاکیزه سازی و فنگ شویی و حتی تغییرات مختصر در چیدمان منزل خودشان را هم می توان نوعی تقابل دیدگاه مهرجویی با روشنفکران بی ریشه ای که ارتباطی با بدنه جامعه و طبقات فرودست ندارند و در برج عاج خودمطلق بینی نشسته اند، تعبیر کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم البته در بعضی جاها بیشتر به شعارگویی افراطی می افتد؛ به عنوان مثال آنجا که به نقل از شهردار می گوید باید همه مردم راه نارنجی پوش را ادامه بدهند و هم مردم و هم مأموران باید بسیج بشوند تا شهرمان را تمیز کنیم. یا تکرار بیش از اندازه و کسالت آور عبارت حامد مبنی بر اینکه اینجا کشور من است، ریشه من است و اینکه نمی خواهد ایران را ترک کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;درباره &amp;laquo;نارنجی پوش&amp;raquo; هنوز هم نکات گفتنی و البته ناگفتنی! هایی هم هست اما برای یک یادداشت شتاب&amp;zwnj;زده درست یک ساعت بعد از نمایش فیلم و در محل کافی&amp;zwnj;نت سالن همایش&amp;zwnj;های برج میلاد، فکر می کنم کافی باشد. ضمن اینکه در این یادداشت تنها هدفم همان نشان دادن قرینه ها و نمونه هایی از این ادعا بود که این فیلم کاملاً پاسخی سینمایی و البته قاطع به فیلم اصغر فرهادی بوده است. در باره بقیه حرفها فرصت هنوز هست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;پی&amp;zwnj;نوشت&amp;zwnj;ها:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اول: درست بعد از پایان فیلم در سالن، هنگامی که همه با سوت و کف مرتب و مدید، نارنجی پوش مهرجویی را تشویق کردند و بعد از رفتن همه، دوستی گفت: نگاه کن! زیر صندلی&amp;zwnj;های این قشر فرهیخته ای که این&amp;zwnj;چنین مهرجویی را تشویق می کنند، نگاه کن و ببین چقدر پوست ساقه طلایی و بطری آب و کاغذ و دستمال کاغذی ریخته اند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;دوم:&lt;/strong&gt; امسال هم مثل همه این سال&amp;lrm;های اخیری که مهرجویی فیلمی در جشنواره داشته است، خبری از جلسه پرسش و پاسخ عوامل فیلم با کارگردان نبود! چرا مهرجویی از پاسخ دادن به پرسش&amp;zwnj;های خبرنگاران و عکاسان -همان&amp;lrm;ها که سنگ او را در فیلم به سینه می زند-، طفره می رود؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/514</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8899445/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8899445</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 13:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی خصوصی اکبر پونز و نامه تشکر من از محمد حسین فرحبخش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ابراهیم کیانی که در اوایل انقلاب سابقه حملات غیر قانونی به برخی فیلمهای سینمایی و بر اساس آنچه در فیلم نشان داده می شود پونز چسباندن به پیشانی بدحجابها را در کارنامه خود دارد، به دلیل برخی مسائل مالی، از مدیریت عزل شده است. او اکنون مسئولیت روزنامه سیاسی مردم امروز را دارد. در این میان، زنی مطلقه وارد زندگی او می شود و او در برزخ پنهانکاری این رابطه از همسر خود، گیر می کند و سرانجام برای رهایی از این مخمصه، او را می کشد و سپس به آتش می کشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راستش برای من خبرنگار جالب بود که ببینم کسی که تاکنون فیلمهای درجه سه بازاری و گیشه پسند و طنزهای پیش پا افتاده می ساخته و به همین دلیل ده پانزده سال است که فیلمی از او در جشنواره پذیرفته نشده است، چه شده که فیلمش به بخش مسابقه سینمای ایران راه یافته اما مثلاً فیلم &amp;laquo;قلاده های آتش&amp;raquo; ابوالقاسم طالبی یا &amp;laquo;رؤیای سینما&amp;raquo;ی علی شاه حاتمی در بخش مسابقه حضور ندارد. اما فیلم را که دیدم فهمیدم قصه چیست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://www.tamashachi.ir/media/news/911/1325947442.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حقیقتش این است که &amp;laquo;زندگی خصوصی&amp;raquo; هم یک فیلمفارسی است که کارگردان سعی کرده است با زرنگی به آن چاشنی سیاسی بدهد تا اگر به همین دلیل، با انتقادات گسترده مخاطبان و منتقدان مواجه شد آن را به تفاوت سلیقه! سیاسی آنان نسبت بدهد و&amp;nbsp; از این نمد کلاهی هم برای خودش تهیه کند بخصوص در شرایطی که برخی از مسئولان فرهنگی دل خوشی از برخی کسانی که او آنها را به باد فحش کشیده است نداشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من خبرنگار و مشخصاً خبرنگار کیهان اما وقتی فیلم تمام شد و دوستان منتقد را در سالن دیدم که از تماشای این فیلم افسوس می خوردند، به آنها گفتم یک نامه تشکر از آقای فرحبخش می نویسم و وقتی تعجب آنها را دیدم، آنان را به خواندن این یادداشت حواله دادم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بله، من از آقای فرحبخش تشکر می کنم برای اینکه بعد از این همه سال حضور در سینما هنوز یاد نگرفته است که اگر می خواهد به کسی فحش بدهد راهش این نیست که آن را با همان الفاظ و با این مقدار صراحت بدهد! توصیه من به ایشان این است که بنشینند و دو سه تا فیلم خوب هم&amp;nbsp;نگاه کنند&amp;nbsp;و ببینند آنها که فحش می دهند چگونه خیلی هنرمندانه می&amp;zwnj;دهند نه این قدر رو !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در مورد&amp;nbsp; &amp;laquo;حاج حسین صفاریان&amp;raquo; که روزنامه مقابل شخصیت اصلی فیلم بود و او با طعنه می گفت که دغدغه تکلیف و اینها را دارد هم تعجب کردم خیلی هم زیاد که چگونه شما در فیلمتان شخصیتی به پستی و رذالت ابراهیم را به تصویر کشیده اید که از هیچ عمل بی شرمانه ای ابا ندارد و آنوقت او را در نقطه مقابل و دشمن &amp;laquo;حاج حسین&amp;raquo; نشان داده اید! خب این قدر به صرافت و با فراست نبودید که متوجه شوید اگر &amp;laquo;حاج حسین&amp;raquo; ما دشمنی به این رذالت و پستی داشته باشد که باید افتخار کند و مخاطبان فیلم شما هم که این مقایسه را انجام دهند که علی رغم همه فحشهایی که شما به او داده اید از &amp;laquo;حاج حسین&amp;raquo; خوششان می آید! واقعاً چرا شما این اشتباه بزرگ را مرتکب شدید؟ ضمن اینکه اصلاحاتچی نامیدن چنین روزنامه ای را و نشان دادن عکس آقای هاشمی رفسنجانی در این روزنامه را هم ، هم ظلم به روزنامه های جریان اصلاحات و هم ظلم به آقای هاشمی رفسنجانی می دانم. حالا از اشتباهات کوچکی مثل روزنامه دولت نامیدن روزنامه حاج حسین و نسبت آن با دولت و ... می گذرم چون اشتباهات فیلم شما بزرگتر از این حرفهاست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک نکته دیگر هم اینکه مبتذلترین فیلمفارسیهای زمان شاه هم، این قدر کلوز آپ از چهره و بخصوص لب و دهان شخصیت اصلی زن فیلم نگرفته بودند که شما از خانم هانیه توسلی گرفته بودید. کمی رعایت می کردید که حداقل بعدها کسانی که این فیلمها را مرور می کنند نگویند این فیلم چگونه به بخش مسابقه سینمای جشنواره بین المللی &amp;laquo;فجر&amp;raquo; راه یافته است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این درست که فیلم شما درباره &amp;laquo;اکبر گنجی&amp;raquo; یا همان &amp;laquo;اکبر پونز&amp;raquo; دهه شصت است. این را اکثر کسانی که در سالن نشسته بودند،متوجه شدند بخصوص با کدهایی که شما در مقدمه فیلم داده&amp;nbsp;بودید و عبارت معروفی که این روزها این عنصر مرتد مرتب تکرار می کند که - نعوذ بالله - امام حسن عسکری فرزند پسر نداشته است!&amp;nbsp;همه می دانند که &amp;nbsp;اکبر گنجی از چهره های شاخصی بود که در دهه شصت موهای دختران بدحجاب را قیچی می کرد، بر فرق پسرانی که آستین کوتاه داشتند چهارراه باز می کرد و مشخصاً پونز چسبانی بر پیشانی دختران وِل خیابانی به اسم این عنصر امروز اطاق فکر! جنبش سبز در خارج کشور ثبت شده است. با این توجه چه لزومی داشت که&amp;nbsp; برای به دست آوردن دل برخی از مخاطبان فیلمتان، به کسانی که در روزنامه شان علیه اکبر گنجی و انحرافات گسترده فکری و عقیدتی او موضع گرفتند هم فحش بدهید. می دانید که این مردم از هر چه بگذرند از عشقشان به اهل بیت "ع" نمی گذرند و هر کس هم که در راه عشق به امامان معصوم بخصوص امام حی و حاضرمان حضرت مهدی"ع" قدم و قلم می زنند و دشمنانشان را افشا می کنند دوست دارند، پس شما خیلی در این زمینه بیراه رفته اید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ولی نکته مهمتری که وجود دارد و شما به خاطر همان سوابقتان در ساخت فیلمهای گیشه ای فراموش کرده اید این است که مشکل ما با اکبر گنجی نه به خاطر روابط احتمالی خصوصی فساد انگیز اوست بلکه به خاطر دیدگاههای ضد دینی و انحرافی اوست وگرنه همین آقایان &amp;laquo;حاج حسین + صفار &amp;raquo; که در فیلمتان به آنان دری وری گفته بودید هیچ گاه حاضر نشدند به مسائل خصوصی و ازدواجهای موقت و غیر موقت و مکرر آقای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت اصلاحات و معاون رئیس جمهوری دولت آقای هاشمی رفسنجانی بپردازند، بلکه برای افشای فسادی که ایشان در موضوع فرهنگ کشور کرده بود اقدام می کردند. یا مسائل مشابه آن یکی عضو خارج نشین اتاق فکر جنبش سبز در خارج که عنوان فیلسوفی و فرهیختگی را هم برای خودش به یدک می کشد! این مسائل، کاملاً خصوصی است و به خودشان مربوط است ولی آنچه که ما با آن کار داریم اینها نیست. بنابر این، اگر پرداختن شما به مسائل خصوصی اکبر پونز به قصد انحراف اذهان از انحراف فکری - عقیدتی و وابستگی آنان به سرویسهای غرب نباشد، قطعاً در خوش بینانه ترین حالت نشانه بد سلیقگی مفرط است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آقای فرحبخش! صحبتم با شما کمی به درازا کشید. اما چون ده پانزده سالی بود که در جشنواره حضور نداشتید خواستم یک توصیه خبرنگارانه هم به شما بکنم و اینکه برای دفعه های بعد و سئانسهای بعد، اگر گروهی را آوردید که برای فیلم شما دست بزنند، از آنها خواهش کنید فقط در انتهای فیلم این کار را بکنند! می دانید؟ وقتی هنوز تیتراژ شروع فیلم آغاز نشده و آنها دست می زنند و یا وقتی روی اسم شما و دیگر عوامل و دست اندرکاران فیلم که بعضی از آنها اسامیی هستند که برای نخستین بار می شنویم دست می زنند، خب لو می روید دیگر! اگر به آنها تذکر بدهید که خودشان را کنترل کنند و درست وقتی فیلم تمام شد دست بزنند این طوری بقیه ممکن است &amp;ndash; البته فقط یک احتمال است &amp;ndash; که فکر کنند فیلم خوبی دیده اند اما خودشان خبر نداشته اند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گیشه خوبی داشته باشید ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/512</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8884754/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8884754</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 06:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آقای فیلمساز! شما دچار بحران هستید نه جامعه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این یادداشت را در حالی می نویسم که فقط فیلمهای سه روز اول جشنواره را دیده ام و برای ارزیابی دقیق درباره فیلمهای جشنواره باید منتظر نمایش بقیه تولیدات باشیم.&amp;nbsp; نگاهی که در بسیاری از فیلمهای این سه روز دیده می شود ، نگاهی مسموم است که می کوشد به بیننده القا کند که جامعه دچار بحران شدیدی است و یأس و ناامیدی همه جا را فرا گرفته است و هیچ کس نمی تواند انتقادی کند و فضا پلیسی است و اباطیلی از این دست. یکی نیست به این آقای فیلمساز بگوید : عزیز من ! اگر نمی توانستی حرف بزنی چطور به تو اجازه داده اند که فیلمی علیه رئیس جمهور قانونی کشور که بیشترین رأی را هم از مردم گرفته است بسازی؟ نه اینکه انتقاد کردن علیه رئیس جمهور کاری غلط است؛ خیر . این کار نه تنها اشکالی ندارد بلکه در بسیاری از جاها وظیفه قشر پیشتاز جامعه این است که از مسئولان و دست اندرکاران انتقاد و اعتراض کند. اگر انتقاد و اعتراض را از قلم به دست و هنرمند و نخبگان جامعه بگیرند، نمی توان به اصلاح امور و برطرف کردن اشکالات و کاستیها امیدوار بود. اما موضوع اینجاست که در چند فیلم مستقیماً به رئیس جمهور توهین شده است نه انتقاد. البته انتقادهایی هم به او وارد شده است اما با توجه به توهینهای زیادی که به او شده است به نظر می رسد آن انتقادهای جنبی هم به قصد خیرخواهی نبوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://www.fun.downloadaneh.com/upload/da690a684fa32943ea5a77ac2ae41db5.jpg" alt="" width="414" height="292" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینکه تلفن رئیس جمهور را دزدی معرفی کنیم ، او را با چراغ خطر نشان بدهیم، در پس زمینه اش در فروشگاه تصاویر حیوانات را پخش کنیم، نشانی اصلی او را در یک خرابه بدانیم، او را با رئیس جمهور پلید آمریکا مقایسه کنیم و حتی اوباما را محبوبتر از او نشان دهیم ، دست تکان دادن او را به مردم مسخره کنیم و متأسفانه او را یک روانی معرفی کنیم ، &amp;laquo; انتقاد&amp;raquo; است یا هجو؟ قصد &amp;laquo;اصلاح&amp;raquo; داریم یا داریم &amp;laquo;فحاشی&amp;raquo; می کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از اینها بالاتر، وقتی دستاورد بزرگ دوران مدیریت رئیس جمهور یعنی پیشرفت فراوان در فناوری هسته ای را در چند فیلم به استهزا می گیریم ، نشان می دهد که فیلمسازان مورد نظر حتی خدمات بزرگ و تاریخی رئیس جمهور را که البته دستاورد تلاش جوانان خوب کشورمان است نفی و تخریب می کنند و این تردیدی باقی نمی گذارد که آنها نقاط مثبت و پر رنگ نظام را هم تخطئه می کنند تا به همان تزریق ناامیدی در جامعه بپردازند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;البته باید انصاف داد که فیلم &amp;laquo;گیرنده&amp;raquo; از مهرداد غفارزاده کوشیده بود به انتقاد از فرجام نامه های مردم در سفرهای استانی بپردازد و نکات منفی حاشیه ای آن را آگراندیسمان کند تا مورد توجه قرار گیرد و از این لحاظ نمی توان این فیلم را هم در شمار فیلمهای دیگر از این دست قرار داد. البته در عنوان بندی شروع این فیلم که آن را ابوالفضل جلیلی ساخته بود باز هم دستاوردهای علمی جوانان این کشور به استهزا گرفته شده بود؛ دستاوردهایی که از آن درجه از اهمیت برخوردارند که دشمنان، با بستن شمشیر از رو، رسماً به ترور این دانشمندان جوان اقدام کرده اند. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بخش دیگری از فیلمها مانند &amp;laquo;میگرن&amp;raquo; نیز در ادامه روندی که از سوی برخی در این یکی دو سال آغاز شده است به سیاهنمایی از وضعیت امروز جامعه و باز هم القای یأس و نومیدی می پردازد. بخصوص با جایزه های درشتی که غربیها به &amp;laquo;جدایی نادر از سیمین&amp;raquo; دادند، عده ای فکر می کنند اگر همان حرفها را بزنند به آنها هم جایزه می دهند! به همین دلیل می کوشند فضای جامعه را بحرانی و سیاه و شرایط را شکننده و مردم را بدبخت و بیچاره و درمانده معرفی کنند. در حالی که این جامعه علی رغم همه کاستیها و سختیها، با نشاط به سوی آرمانها گام بر می دارد و درکنار برخی&amp;nbsp;اشتباهات و سوء مدیریتها ، دستیابی بیشتر به قله های بلند علم و فناوری در رشته های گوناگون نانو، فیزیک ، پزشکی ، داروسازی، هوافضا ، هسته ای و ... دیگر برایشان یک آرزو نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و نکته آخر در این یادداشت درباره نامردی بزرگی است که در حق دفاع مقدس مردم این سرزمین می شود. متأسفانه فیلم &amp;laquo;ضد گلوله&amp;raquo; با کشیدن شمشیر از رو، رسماً به فحاشی صریح و مکرر به مجاهدان دوران جنگ می پردازد، رزمندگان را کسانی که برای فرار از دست قانون به خاطر&amp;nbsp; خلافکاریهایشان به جنگ پناه آورده اند و آدمهای احمق و ابلهی که هیچ منطبق و برنامه ریزیی در کارشان نبوده است معرفی می کند، در تمام فیلم درباره شهدای جنگ از لفظ &amp;laquo;مُرده&amp;raquo; استفاده می کند و با سخره گرفتن تأسفبار شهادت طلبی ، کاریکاتوری از جنگ و مجاهدان جبهه ها ارائه می کند که نه تنها خنده دار نیست بلکه بشدت تأسف آور است. این فیلم&amp;nbsp;مدعی است&amp;nbsp;که جنگ نه تنها در سازندگی افراد هیچ تأثیری نداشته است بلکه خلافکاریهای آنان را پیشرفته تر و فراگیرتر هم کرده است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/89t5l6o5bf77j1vl7by.jpg" alt="" width="428" height="297" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خب حالا آیا لازم است درباره جایگاهِ کلاهِ !&amp;nbsp;سازمانها و نهادها و کسانی که به این گونه فیلمها&amp;nbsp; امکانات و تجهیزات می دهند، حرفی بزنم ؟!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*این یادداشت در صفحه 14 &lt;a title="درباره فیلمهای سه روز اول جشنواره فجر" href="http://kayhannews.ir/901119/14.HTM#other1401"&gt;روزنامه کیهان&lt;/a&gt; در تاریخ سه شنبه 19 بهمن ماه 1390 به چاپ رسیده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/511</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8884714/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8884714</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 05:33:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این همه واقعیت نبود...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کسرا و فروغ زوجی هستند که یک مجله فرهنگی روشنفکری منتشر می کنند و حالا با افزایش برگشتی های مجله و بالا آوردن بدهیهای زیاد و فشارهای صاحب ملک مواجه شده اند و از طرفی نمی خواهند تن به انتشار مجله زرد بدهند تا مشکلاتشان هم کمتر شود اما پیشنهاد هدیه ای مالی از آنسوی آب، آن دو را به ترکیه می کشاند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این خلاصه فیلمی است که علی وزیریان چهره شناخته شده در عرصه های هنرهای تجسمی برای جشنواره امسال ساخته است. فیلمی که حرفهای خوب زیادی زده اما همه ناتمام و با فیلمنامه ای که به همین دلیل، آشفته و پر از علامت سؤال است. نخستین سؤال که در فیلم توضیحی برای آن داده نمی شود اینکه چطور کسرا اصرار دارد نشریه ای که این همه برگشتی دارد و در حقیقت مخاطب ندارد، چرا همچنان منتشر شود؟ البته در طول فیلم یکی دو بار به نا امیدی از ادامه انتشار نشریه اشاره می شود اما باز هم برای شماره بعد مصاحبه هنری گرفته می شود و به نوعی کار ادامه پیدا می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اشکال دیگر اینکه چطور سردبیر یک نشریه فرهنگی تا این درجه بی تدبیر و پخمه است که دریافت یک کمک چند صد یورویی را بدون بررسی جوانب حتی در حد تماس با سفارت سوئد در تهران یا شرکت مربوط و بدون کوچکترین احتمال کلاهبرداری می پذیرد؟ اگر این سادگی برای قشری غیر فرهنگی اتفاق می افتاد شاید تا حدودی قابل پذیرش بود اما برای یک فعال فرهنگی و مطبوعاتی این مقدار بلاهت عجیب است . کارگردان حتی برای باورپذیر کردن این رویداد هم هیچ تلاشی برای اصلاح فیلمنامه و فیلم نکرده است که دلایلی برای این زودباوری تعبیه کند و تماشاگر را متقاعد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://www.img.zibapix.com/Mehrdad/Picture/yeksatr-vagheiyat-3f/yeksatr-vagheiyat-3f(4).jpg" alt="" width="461" height="343" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر در این میان، فشار مشکلات و بدهکاریها به کسرا باعث شده که وی وسوسه شود چنین پیشنهادی را بپذیرد، واقعاً چرا انتشار &amp;laquo;مجله چلوکباب&amp;raquo; را که نان خوبی در آن بود را نپذیرفت یا پیشنهادهای پدر فروغ را برای کاری غیر فرهنگی اما پر درآمد مثل کافی شاپ و حتی فرهنگی مثل کتابفروشی در ملک بلااستفاده او؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته دیگری که از اشکالات اساسی فیلمنامه محسوب می شود اینکه در فیلم چند جا تأکید می شود که طرف سوئدی که قصد کمک مالی به سازمانهای مردم نهاد دارد، برای این کمک خود شرطی گذاشته است که آن اختصاص بخشی از این کمک به وبلاگ نویسان ایرانی است؛ موضوعی که کمک زیادی می کند که در ابتدای امر این موضوع برای تماشاگر طبیعی باشد اما وقتی معلوم می شود که این طرف کلاهبردار است ، این سؤال پیش می آید که آنکه قصد کلاهبرداری داشته است واقعاً چه نیازی بوده است که پای وبلاگ نویسان و ارائه فهرستی از آنان را پیش بکشد، مگر نمی توانست این کار را بدون دردسرتر کند و او را بدون هر گونه بهانه ای به خارج بکشاند؟ ضمن اینکه متأسفانه موضوع وبلاگ نویسان درست از میانه داستان به بعد ، ناگهان در فیلم گم می شود و هیچ اسمی از آنان نمی آید و اشاره ای به آنان نمی شود!&amp;nbsp; اینکه فیلمنامه نویس به موضوعی به این مهمی اشاره کند بعد آن را رها کند و تا پایان فیلم هم به آن نپردازد قطعاً از اشکالات بزرگ این فیلم محسوب می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته دیگری هم وجود دارد و آن اینکه آیا طرف کلاهبردار سوئدی واقعاً چنین سناریویی را برای به دست آوردن 15 هزار یورو یا دلار انجام داده بوده است؟! آیا به نظر نمی رسد که طرف کلاهبردار سوئدی از سردبیر فرهنگی ما پخمه تر بوده است ؟! و آنوقت حس تماشاگر این فیلم را پس از این همه وقت گذاشتن را می تواند آقای وزیریان عزیز حدس بزند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک سطر واقعیت می توانست با کمی تأمل و دستکاری در فیلمنامه به فیلم خوبی تبدیل شود چرا که مزایای زیادی هم دارد: از بازی خوب همایون ارشادی و بهتر از همه مهراوه شریفی نیا و نیز موسیقی کم اما بجا و همراه فیلم و نیز طراحی صحنه باورپذیر آن .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته آخر اینکه با اینکه فیلم درباره یک زوج مطبوعاتی است اما واقعاً درباره مشکلات کار روزنامه نگاری نیست واین مشکلات و این اتفاق برای هر صنف دیگری هم می توانست بیفتد&amp;nbsp; و حتی راحت تر !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/510</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8884622/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8884622</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 05:25:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگر من این فیلم را ساخته بودم...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1-&amp;nbsp;&amp;nbsp; سینمای کودک و نوجوان ، همواره با دو مشکل بزرگ مواجه بوده است: یکی پیش پا افتادگی موضوعات و دیگری که مهمتر و فراگیرتر از آن است گفتن حرفهایی برای بزرگترها اما به بهانه بچه ها! بگذریم از مشکل سومی که این سالها کلاً رویکرد به ساخت فیلم برای کودکان و نوجوانان حتی با وجود همین دو مشکل هم بتدریج کاهش داشته است. به یاد بیاوریم سینماهایی مثل کانون و بولوار را که تا چند سال پیش صرفاً فیلمهایی برای این گروه سنی را به نمایش می گذاشتند اما الان یا تعطیل شده اند و یا فیلمهایی برای بزرگترها را اکران می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2-&amp;nbsp;&amp;nbsp; از اتفاقات خوب جشنواره امسال ، این بود که اولین فیلمی که در آن به نمایش در آمد، سرشار از امید بود! و تصادفاً با شعار امسال جشنواره یعنی اخلاق و امید همخوانی زیادی داشت؛ اتفاقی که سال به سال در جشنواره فیلم فجر کمرنگ و کمرنگتر می شود در حالی که هم ایامی که جشنواره در آن برگزار می شود و هم نامی که بر تارک آن می درخشد ، ضرورت آن را ایجاب می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3-&amp;nbsp;&amp;nbsp; بجز دمیدن روح امید، &amp;laquo; سلام بر فرشتگان&amp;raquo; یک کار دیگر هم کرده است و آن همراه شدن با ذهن و روح معصومانه کودکان و پاسخ همزبانانه به پرسشها و دغدغه های آنان است. حال اگر این دغدغه ، به بزرگی مرگ آن هم مرگ یکی از عزیزان باشد نشان می دهد که تلاش سازنده آن چقدر مهم یا موفق بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://www.img.zibapix.com/Mehrdad/Picture/salam-bar-fereshtegan-N-3fe/salam-bar-fereshtegan(3)m.jpg" alt="" width="464" height="291" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4-&amp;nbsp;&amp;nbsp; سلام بر فرشتگان همچنین کوشیده است برای نزدیک شدن به دنیای کودکان از زبان شعر و موسیقی استفاده کند . اگر چه در بیان شعر خیلی قوی عمل نکرده اما موسیقی فیلم خوب از آب درآمده است بخصوص آنجاها که کلاً فیلم &amp;laquo; اشکها و لبخندها&amp;raquo; الگو قرار گرفته و خانم خلیلی کوشیده است درست مانند &amp;laquo;جولی اندورز&amp;raquo; بازی کند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5-&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;laquo;محبت&amp;raquo; نیز از عناصر پر رنگی است که در فیلم خیلی بر روی آن تأکید شده است. درس محبت معلم به بچه ها ، مهربانی مغازه داران و مشاغل فرشته صفت و از همه مهمتر عشق بیوک آقا (پدربزرگ) به جیران خانوم ( مادربزرگ)، گذشته از اینکه به گسترش این عنصر زندگی بخش کمک خوبی کرده است، به نوعی به نقش &amp;laquo; خانواده&amp;raquo; و اهمیت آن پرداخته است که باز هم این موضوع از کیمیاهای سینمای این سالهای کشورمان است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;6-&amp;nbsp;&amp;nbsp; سلام بر فرشتگان علاوه بر نشان دادن اینکه مرگ هم زیبا و دوست داشتنی است و پاسخ دادن به اینکه اگر این آرزوی کودکانه یعنی برچیده شدن بساط مرگ تحقق می یافت چه عوارض و مصیبتهایی به بار می آمد، به عرضه و ترسیم برخی دیگر از مفاهیم از جمله دعا کردن و دعای خالصانه کردن و حتی چگونگی و آداب دعا کردن نیز می پردازد که از این جهت نیز در خور تمجید است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;7-&amp;nbsp;&amp;nbsp; فیلمی که آقای &amp;laquo;فرزاد اژدری&amp;raquo; ساخته است، علاوه بر روی موسیقی ( چه موسیقی سنتی از نوع عاشیق ها و چه موسیقی پاپ و مدرن) تلاش زیادی داشته است، در برخی بخشهای دیگر هم خوب عمل کرده است از جمله در طراحی صحنه و جلوه های ویژه. این موفقیت نشان می دهد که دست اندرکاران این دو بخش نیز با روحیات و دنیای کودکان آشنایی زیادی داشته اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;8-&amp;nbsp;&amp;nbsp; فیلم، صحنه های فانتزی زیادی را نیز در خود جای داده است تا تماشاگر کم سن و سال با آن انس بیشتری پیدا کند. از لواشک هلو خواستن مادربزرگ تا پیامک فرستادن بر روی انگشتر فرشتگان و اصغر نقی زاده که این بار به جای موتور هوندا با موتور گازی رکس از آسمان به زمین می آمد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;9-&amp;nbsp;&amp;nbsp; سلام بر فرشتگان فیلم سالم، تا حدود زیادی آموزنده و مفرح است و می تواند کودکان و نوجوانان و حتی بزرگترها را ( برای پیدا کردن راههایی برای پاسخگویی به فرزندانشان ) با خود همراه کند اما از نیمه های فیلم به بعد ریتم آن کند و کمی خسته کننده می شود که به نظر می رسد کارگردان برای اکران عمومی ، باید با کمی تأمل ، دقایقی از آن را کوتاه کند تا بتواند بر روی استقبال بیشتر بچه ها از آن حساب کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;10-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرف آخر، شاید خیلی ربطی به فیلم نداشته باشد اما بازی &amp;laquo; کیمیا حسینی&amp;raquo; دختر کوچکی که نقش &amp;laquo;شادی&amp;raquo; را بازی می کردبا آن موهای بلندش، مرا به یاد &amp;laquo;آرمیتا&amp;raquo; دختر شهید رضایی نژاد انداخت اما بیشتر مرا به یاد &amp;laquo;علیرضا احمدی روشن&amp;raquo; پسر چهار ساله شهید احمدی روشن انداخت که تا روزها خبر از پرواز پدر نداشت و من فکر می کنم اگر کارگردان این فیلم بودم ، در تقدیمیه آغاز فیلم می نوشتم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;تقدیم به علیرضا احمدی روشن پسر چهار ساله ای که امیدوارم حالا دیگر جای بهتری که پدر شهیدش به آنجا سفر کرده است را باور کرده باشد... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;*این مطلب در صفحه تصویر روز یکشنبه 16 بهمن ماه در &lt;a href="http://kayhannews.ir/901116/10.htm#other1004"&gt;روزنامه کیهان&lt;/a&gt; به چاپ رسیده است .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/509</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8884598/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8884598</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 05:17:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لطفاً یک مسئول اینجا نماز بخواند! / حاشیه هایی از جشنواره فیلم فجر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*از مزایای جشنواره امسال که تاکنون در هیچ دوره&amp;zwnj;ای سابقه نداشته است، ارائه جدول کامل برنامه ها تا آخرین روز و عمل دقیق به آن و نیز نمایش فیلمها درست در رأس ساعت اعلام شده است. دعا کنید این تعریف ما باعث نشود دست اندر کاران جشنواره چشم بخورند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*از حاشیه های منفی امسال نیز، بوی گندی است که از نمازخانه سالن میلاد مشام را می آزارد. هر سال که می گذرد این نمازخانه غیر قابل تحمل&amp;zwnj;تر می شود اما امسال دیگر دارند واقعاً ما را تارک الصلاة می کنند! خوب است مسئولان محترم شهرداری تهران در کنار رسیدگی مناسب به توالتها و به کار بردن آخرین دستاوردهای تکنولوژی برای سانت سانت سالنها و طبقات، یک دستوری هم صادر بفرمایند که موکتهای این نمازخانه زبان بسته را بعد از گذشت سالها از ساختن این برج و سالن، بشویند. راستی امسال کسی از مسئولان در این نمازخانه، فریضه ای ادا کرده است؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*امسال علاوه بر خبرنامه جشنواره که با نام &amp;laquo;سیمرغ&amp;raquo; هر روز بعد از سئانس چهارم به دست خبرنگاران می رسد، روزنامه جوان نیز ویژه نامه روزانه ای در این زمینه منتشر و در سالن توزیع می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*آنونس جشنواره امسال را علی روئین تن ساخته است؛ همان کسی که فیلم شدیداً توهین آمیز معروف علیه جنگ و ارکان نظام را ساخته بود و همه منتقدان از هر طیف و گروهی علیه آن موضع گرفتند و خوشبختانه هنوز هم فیلمش توقیف است! اینکه کس دیگری نبوده است که آنونس جشنواره را بسازد به ما مربوط نیست، اما دست اندرکاران جشنواره واقعاً متوجه نشدند که این آنونس، حالا انتخابات ریاست جمهوری سال 88 را که زیر سؤال می برد هیچ، حتی سیستم شمارش آرای خودشان را هم زیر سؤال می برد؟! یک حزب اللهی با موتور که جزو تماشاگران است اما سر آخر همه آرای تماشاگران در زیر لباس اوست و به همان کسانی که دلش می خواهد می دهد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*امسال ظاهراً بالا رفتن قیمت ارز، بر روی سرویس دهی به خبرنگاران هم تأثیر گذاشته و از آن کیکها و شیرینیها و بطریهای آبی که راه به راه و بین سئانسها به آنها می دادند خبری نیست. حرفی نیست، اما بالا غیرتاً به جای این همه کافی میکس نستله&amp;zwnj;ای که بعضی ها شایع می کنند! وابسته به صهیونیستهاست کم کنید و به جای آن آب آشامیدنی که ربطی هم به دلار ندارد و مال کارخانه های خودمان است را مثل سالهای گذشته برقرار کنید. به خدا مُردیم از تشنگی از صبح تا نیمه های شب!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img src="http://etefaghnews.com/images/docs/000005/n00005045-b.jpg" alt="" width="451" height="330" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*یک سؤال ساده هم برای ما پیش می آید و آن اینکه این برادران حراست، فقط وظیفه دارند که دم ورود به سالن در هر سئانس این کارتهای ما را با دستگاههای دیجیتال چک بفرمایند یا خدای نکرده وظیفه مختصری هم دارند نسبت به خانومهایی که اینجا را با مهمانیهای شبانه خودشان اشتباه گرفته اند و به گونه ای لباس پوشیده اند که اگر توی خیابان باشند خود خانومهای بد حجاب آنها را دستگیر می کنند! و آیا امسال اجازه داده شده است که در سالن نمایش کشف حجاب بلا اشکال باشد؟ حالا باز اگر همان وظیفه اول را به عهده داشته باشند و لا غیر، ما تعجب می کنیم که چرا از تفاوت حیرت انگیز چهره ظاهری بعضیها با عکسی که در مانیتور دم در ورودی مشاهده می فرمایند هیچ واکنشی نشان نمی دهند، حداقل به این احتمال فکر کنید که شاید این خانوم یک کس دیگه است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*امسال برگزاری جلسات نقد و بررسی فیلمها یکی دو تفاوت هم کرده است. یکی اینکه یک مجری ثابت (آقای گبرلو) آن را اداره می کند و دیگر اینکه، خبرنگاران سؤالات را به طور شفاهی و پشت تریبون مطرح می کنند. البته یواشکی بگویم این آقای گبرلوی عزیز ما خیلی سعی می کند با مهربانی با کارگردانان محترم برخورد کند. راستی ! یک صندوق هم گذاشته اند برای اینکه نقدپذیرترین کارگردان را هم معرفی کنند. برخی شایعات درز کرده معتقد است این جایزه تعلق می گیرد به آقای جمشید حیدری کارگردان فیلم سینمایی &amp;laquo;دوباره با هم&amp;raquo;! ای وای ، مثل اینکه ما هم مثل خانوم سحر قریشی اشتباه کردیم ؛ کارگردان فیلم آقای روزبه حیدری فرزند آقای حیدری است که در آمریکا بسر می برد و در جلسه حضور نداشت. حواس نمی ماند برای ما خبرنگارها که !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این مطلب با کمی خلاصه در &lt;a title="حاشیه هایی از جشنواره سی&amp;zwnj;ام فیلم فجر" href="http://kayhannews.ir/901118/10.htm#other1004"&gt;روزنامه کیهان&lt;/a&gt; چاپ شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/508</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8874025/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8874025</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 10:03:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دنیای از ما بهتران!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/xsc1dvjeysb1cuprtlf.jpg" alt="" width="466" height="621" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دو روز پیش که این عکس را در فایل عکسهای خانوادگی دیدم و بعد آن را در گوگل پلاس گذاشتم، نمی دانستم با استقبال زیاد مخاطبان مواجه می شود. پس چه بهتر که آن را مخاطبان بیشتری ببینند و به یاد روزهای خوش دوران کودکی ، خاطراتشان را تجدید کنند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کرمان - بهار 1385&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منزل خاله مهری بچه ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/506</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8826919/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8826919</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 17:39:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>3- گزارش زیارت اربعین: راه یا مقصد؛ مسئله این است!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/oqaqaaue9yxzrfl1j0v4.jpg" alt="" width="471" height="604" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1- از موکبی که در محدوده عمود شماره 228 بود خداحافظی می کنیم در حالی که صاحب موکب و فرزندانش تا دم در به استقبالمان می آیند و کلی تشکر می کنند که اینجا را برای استراحت و ناهار و نماز انتخاب کردیم. حالا پای حسین نخلی خیلی بهتر شده و دارد تند تند راه می رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2- باز هم یک بانوی دیگری می بینیم که کودکی را به بغل گرفته و به همراه دو فرزند نه تا یازده ساله اش در حال طی طریق است . حسین از این بانو هم تقاضا می کند که کمی کمکش کند. آن بانوی صبحی که عکسش را در مطلب قبلی گذاشتیم هم قبول کرد اما دخترک با گریه به بغل هیچ کسی نمی آمد. اما خوبی این دخترک این است که خواب است. مقداری از راه را حسین، مقداری را آقای بینام و مقداری را هم من بغلش می کنم. اسمش رقیه است. شیطنت بچه ها گل می کند و از من&amp;nbsp; و رقیه و مادرش که با فاصله ای پشت سرمان حرکت می کنند عکس می گیرند. حسین می گوید: خانومت ایمیل دارد این عکس را برایش ارسال کنیم؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/n1g0k7zf02ltpzsgw1b.jpg" alt="" width="354" height="629" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3- بحث خواه ناخواه کشیده می شود به ازدواج دوم و هر کدام نظری می دهند. من کمی نسبت به این موضوع تعصب دارم و ناراحت می شوم که کسانی اصلِ ازدواج دوم را به دلایل عرفی نفی می کنند و معتقدم این کار، مقابله با نص صریح قرآن است. البته توضیح می دهم که برای ازدواج دوم باید دلیل قانع کننده ای داشت مانند حکایتی که از برخورد امام خمینی با یکی از اساتیدشان نقل شده است اما حتی اگر کسی فقط به دلیل هوس و شهوترانی هم به ازدواج دوم روی بیاورد، کار خلاف شرعی نکرده است. آقای بینام با گوشی&amp;zwnj;اش ور می رود و معلوم می شود همین حرفهای مرا هم ضبط کرده است! می گویند خب الحمد لله که فایل صوتی آن هم به مستندات دیگر اضافه شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/wndnk2grzicxcsfz2t5a.jpg" alt="" width="460" height="629" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4- پای حسین دوباره بازی در آورده است. چند کیلومتری است که سمت چپ جاده هم در هر دویست متر یکی دو بساط فروش هم دارد از جمله فروش دمپایی. حسین یک دمپایی می خرد و با آن مدتی راه می رود اما این هم چاره پای زخمی او نیست. پا برهنه می شود و می گوید این طوری خیلی راحت ترم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4d9695g31aqnrhqho8l8.jpg" alt="" width="478" height="523" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5- تابلوی بزرگی&amp;nbsp; در سمت چپ جاده با عنوان احکام شرعی، از پایان حد ترخص و 22 کیلومتر شرعی و احکام آن خبر می دهد و اینکه از حالا به بعد، ساکنان نجف مسافر تلقی می&amp;zwnj;شوند. آقای بینام که این تابلو را به من نشان می دهد می گوید: کاش در مملکت اسلامی ما هم چنین تابلوهایی در 22 کیلومتری هر شهری وجود داشت و خبر از خارج شدن از محدوده شرعی آنجا می داد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;6- تا حالا فکر می کردم موکب همان هیئت معنی می دهد، اما با دیدن تابلوهایی که در آن مثلاً نوشته : موکب هیئة ام البنین"ع"، گیج شده ام. آقا یکی به ما توضیح بدهد فرق موکب و هیئت چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ih9kquv98vg0efnxiix2.jpg" alt="" width="301" height="629" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;7- دخترکی در وسط جاده به مسافران تشنه، آب خنک می دهد. آنقدر معصومانه که هر کداممان چند عکس از او می گیریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;8-&amp;nbsp;با اینکه چای&amp;zwnj;های بین راه و کلاً چای&amp;zwnj;های عراق کاملاً قیرگون و لبریز است و به جای قند، با شکر نوشیده می شود، اما مزه&amp;zwnj;ای دارد که هر از گاهی می کشاندت به سوی خود و سیر نمی شوی. یاد اولین چای از این دست می افتم که در شب شهادت مولا در نجف در شارع الرسول با مریم&amp;nbsp; و چایی که در رفتن و بازگشتن از حرم سامرا با بچه های وبلاگ نویس خورده بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/r7r1cmcem53ggk1cqtbo.jpg" alt="" width="354" height="629" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;9-&amp;nbsp;بحث چای و شربت که می شود یاد شهادت می افتیم. حسین می گوید من به همسرم وصیت کرده ام که اگر در این راه شهید شدم حق ندارند مرا به ایران برگردانند و باید در نجف دفن کنند، آقای بینام هم همین طور . من هم می گویم به همسرم همین را گفتم ولی دوست دارم کربلا دفن شوم. حسین می گوید کسانی که در خود کربلا فوت می کنند وصیت می کنند که آنها را به وادی السلام ببرند و تو دوست داری در کربلا دفن شوی؟ بعد یک کنفرانس درباره فواید دفن در این قبرستان می دهد و مرا راضی می کند که در آنجا دفن شوم! پیش خودمان بماند : این حسین نخلی تمایلات نجفی اش خیلی خیلی بیشتر از کربلایی&amp;zwnj;اش است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;10- هر چه از نجف دورتر می شویم، بخشهای رسیدگی پزشکی و دارویی و کانتینرهای مربوط به این مسائل بیشتر می شود. در یکی از این بخشها، پای نخلی پانسمان و باندپیچی می شود . پای آقای بینام هم کمی اذیتش می کند و من هم فقط یک آبله کوچک در پای جناح راستم دارم! شنیده ام که کسانی که در راه زیارت امام حسین"ع" صدمه بیشتری می خورند، زیارتشان مقبولتر است؛ با این حال به حسین حسادت نمی کنم و دوست دارم پاهایم مرا به سلامت به کربلا برساند حتی اگر ثواب کمتری داشته باشم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ettznth0bhd7liuvvbz9.jpg" alt="" width="470" height="339" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;11-&amp;nbsp;از اینجا دیگر ، مسیر سواره رو به کربلا با ترافیک بسیار بسیار سنگین خودروهای مختلف قفل شده است. به نظر می رسد از حدود یکی دو کیلومتر جلوتر کلاً راه خودروها بسته شده باشد. ماشینهای نظامی و ارتش و سربازان کاملاً مسلحی که با دقت هر رفت و آمدی را زیر نظر دارند تحسین ما را بر می انگیزند.تقریباً هر صد متر دویست متر یکی دو تا از این ماشینها و نظامیانی است که ناظر امورند تا امنیت زائران به بهترین وجهی تأمین شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;12- در مسیر حرکت پیاده ، گاهی ماشینهایی هم پیدا می شوند که البته برای خدمات رسانی هستند، از جمله کامیونهایی که برای موکب ها کپسول گاز می آورند (می فروشند ؟) و تانکرهایی که به آنها آبرسانی می کنند و کامیونهایی که زباله ها را جمع می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/g0ystska71b2xiom1drb.jpg" alt="" width="354" height="629" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;13- در یکی از جاهایی که برای چای ایستاده ایم، می بینیم پارچه های سفید طویلی پهن می شود و بعد از چند دقیقه جمع می شود. جلو که می رویم می بینیم هر کس&amp;nbsp;دلنوشته های کوتاه و بلند خود را&amp;nbsp;برای امام حسین "ع" در آنجا می نویسد و قرار است کل این پارچه ها که به کیلومترها می رسد برای ثبت طولانی ترین دلنوشته برای امام حسین "ع" برای ثبت در دایرة المعارف گینس ارسال شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;14- جلوتر بنر بزرگی قرار دارد که تصویر مرحوم آیت الله آمیز جواد آقا تبریزی را در حالی که دارد در جاده خاکی آن موقع نجف به کربلا و بدون این امکانات ! پیاده به زیارت مولایش می رود نشان می دهد. خیلیها از این بنر عکس می گیرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4ne9nnl2yajou3al36ht.jpg" alt="" width="478" height="331" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;15- مردی دو دختر دوقلویش را که لباس سیاه عزا به تن کرده اند بر روی سکویی کنار خودرویش نشانده است. جلو می روم و عکس می گیرم و نمی توانم از دخترک ملوس سمت چپی بگذرم و با کسب اجازه از محضر شهدای انقلاب و جنگ و پدرش می بوسمش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;16-&amp;nbsp;کار حسین بیخ پیدا کرده است. به یک مرکز بزرگ و بسیار بهداشتی ماساژ رسیده ایم که ظاهراً وزارت بهداری عراق راه انداخته است و در آن زائران با دست و دستگاه و با پماد و ... ماساژ داده می شوند. حسین می رود توی نوبت و ما عکس می گیریم. بعد از اینکه کار حسین تمام می شود باز هم بیش از چند صد متر نمی تواند دوام بیاورد. یک ون دارد مسافر سوار می&amp;nbsp; کند . هدایتش می کنیم به سوار شدن و خودمان هم سوار می شویم. شماره تیر چراغ برق را نگاه می کنم: 312&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/jqqyy1c4ijiowlm271zz.jpg" alt="" width="476" height="416" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;17-&amp;nbsp;راه تقریباً از عمود شماره 400 به بعد برای حفظ امنیت زائران توسط ارتش بسته شده است و ارتش برای بقیه راه، کامیونها و تریلی هایی که از نظر امنیتی چک شده اند را تعبیه کرده است تا کسانی که از راه می مانند با آنها بقیه مسیر را طی کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;18- ون مزبور، از جاده های خاکی و سنگلاخ با مهارت خاصی عبور می کند و از کنار خانه های روستاییی که هر کدام یکی دو پرچم عزای مولا بر سر درها و بامهایشان نصب است و حیاطها پر از دیگهایی است که برای زائران سید الشهدا "ع" بار شده اند.راننده می رود و می رود و پشت سرش به ارتفاع چندین متر گرد و خاک بلند می کند و تا حدود ده - پانزده کیلومتر آنورتر دوباره خودش را به نزدیکیهای مسیر پیاده بر می گرداند. می گوید بقیه راه مطلقاً بسته است و ظاهراً باید ماشینش را همین جاها پارک کند. رسیده ایم به عمود شماره 612، یعنی درست سیصد عمود یا 15 کیلومتر راه آمده ایم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/j8ldifcy5ygy25dgv7jf.jpg" alt="" width="482" height="338" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;19-&amp;nbsp;دیگر غروب شده است. قرار شب ما عمود شماره 602 بوده است. پای حسین آنقدر خراب است که همین چند تیرک را هم باید با ماشین بیاییم و می آییم. در آنجا مسجد و مضیف بزرگی است و تا حسین مسئول آنجا را پیدا کند ما خود را برای نماز آماده می کنیم. بعد می آییم و در صحن این میهمانسرا خودمان را به نماز عشا می رسانیم . بعد از نماز ، ناگهان هر کس پتوهایش را پهن می کند و ما می مانیم بین بسترهای مردمانی که از قبل جا گرفته اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;20-&amp;nbsp;صاحب مضیف با حسین می آیند و ما را دعوت می کنند به بالا جایی نزدیک محراب و سه جای خوب با پتو به ما می دهند و بعد هم شام که عبارت باشد از نان و سبزی و کتلت که به صورت ساندویچی لای کیسه فریزر گذاشته شده و یک پرتقال و یک قوطی نوشابه. بدین ترتیب شب جمعه&amp;zwnj;ای که دوست داشتیم در حرم امام حسین"ع" باشیم را در کیلومتر 30 جاده نجف به کربلا می گذرانیم. من سرم را می گذارم و مثل همیشه دو سه دقیقه بعد دارم خوابهای خوش می بینم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/q7xilkd22nswz35pfgo.jpg" alt="" width="462" height="299" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/505</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8788086/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8788086</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 07:31:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>2- گزارش زیارت اربعین: گذرگاه بهشت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/sg3l4bth6wx3uca6krw.jpg" alt="" width="475" height="316" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- ساعت پنج و خرده ای نماز خوانده از در هتل صفای شماره دو بیرون می زنیم. هوا سرد است. چفیه هایمان را دور سر و گردنمان می بندیم و راه می افتیم. به کفشهایم التماس می کنم که مرا شرمنده راه نکنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2- چند کیلومتری در داخل نجف، گام بر می داریم تا از دروازه شهر خارج می شویم. هر چه جلوتر می رویم به جمعیت پیاده ای که از گوشه و کنار و خیابانهای اطراف به مسیر اصلی می رسند افزوده می شود. خارج از شهر، جاده نجف به کربلا، دو لاینه است که لاین سمت راست آن را فقط جمعیت کثیر پیاده ای تشکیل می دهند که عازم حرم سید الشهدا"ع" هستند و لاین سمت چپ آن که با فاصله چند متر خاکی قرار دارد، اختصاص دارد به خودروهای شخصی و عمومی که به آن طرف می روند. در حقیقت این مسیر، راه برگشت ندارد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ukyryl491ku6fdtxhon.jpg" alt="" width="349" height="621" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3- سمت راست مسیر پیاده، تماماً اختصاص دارد به پذیرایی چای و جای و غذا و خلاصه همه جور خوردنی و خدمات و سمت چپ همین مسیر پیاده خالی است و چیزی به چشم نمی خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4- کمی بعد از خروج از نجف، چشممان می افتد به اولین تیر شماره دار برق. این را قبلاً جمیل در کنفرانسی که در سرویس شهرستانهای کیهان برایمان داد! توضیح داده بود. چند سال قبل، یکی از عراقیها در ابتکاری چند صد تا از تیرهای چراغ برقی که از ابتدای جاده نجف به کربلا بود را با شماره ، نشانه گذاری کرده بود تا راهی برای قرار گذاشتنهای مردم یا نشانی محل موکب ها و هیئتها باشد. بعدها خود دولت عراق، از این ابتکار استقبال کرد و تمام تیرهای برق یا به قول خودشان "عمود"های این مسیر را شماره گذاری کرد. فاصله هر تیر تا عمود بعدی درست 50 متر است و کل مسیر تا دروازه کربلا با 1460 عمود شماره گذاری شده که بعدها بر هر عمود، حدیثی هم نصب شده است . خود خواندن این احادیث کوتاه و کمی صحبت کردن درباره آنها بخشی از گذران وقت ما را در مسیر به خود اختصاص می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/7jdwazwhzzqdv7sl39f.jpg" alt="" width="349" height="621" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5- باید از دست این صاحبان موکبهای کوچک و بزرگ و پذیرایی کنندگان فرار کنیم. به زور دستت را می گیرند و به چای و میوه و نان و آش و کتلت و ... دعوت می کنند. خب معده ما هم گنجایش محدودی دارد ولی اینها ظاهراً این چیزها سرشان نمی شود. از یکی شان کیک بسته بندی شده نگرفتم با یک غضبی نگاهم کرد. حسین با اشاره گفت بگیر؛ من هم گرفتم گذاشتم توی جیبم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;6- بی اغراق، شاید در هر کیلومتر، فاصله خالی سمت راست جاده، یعنی خالی از هر گونه پذیرایی به چند متر نرسد. تمام این مسیر را مردم خالصانه و با عشق زاید الوصفی و گاهی با گریه و التماس و گاهی با زور! به پذیرایی از زائران پیاده مشغولند.پیرمردی در حد وسعش با عطر کوچکی ، زائران مولا را خوشبو می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/r8wsf3gm1o288vun55d.jpg" alt="" width="471" height="581" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;7- در بین راه، البته خیمه های کوچک و چادرهای بزرگ و مضیف (مهمانسرا)های متعدد فراوانی وجود دارند که پُرند از پتوهای نو یا شسته شده برای کسانی که&amp;nbsp;بخصوص برای ظهر و شب نیاز به استراحت و خواب دارند&amp;nbsp;. همچنین راه به راه، سرویسهای بهداشتی جداگانه برای مردان و زنان تعبیه شده است. خلاصه این مردم از خدمات دهی در این مسیر هیچ کوتاهی نکرده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;8- حالا چشممان به تنورهای کنار جاده ای نان هم روشن می شود که نان داغ تازه را از تنور در می آورند و به زائران می دهند. کمی آنطرفتر عده ای دارند ماهیهای تازه را خرد و پاک و سرخ می کنند و همانجا لای نان داغ می گذارند و به مسافران کربلا تعارف می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/xzd14vsaho3to2l7db.jpg" alt="" width="479" height="273" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;9- اکثر این موکب ها و هیئتها شعاری دارند که بر سر در دکه ها یا اطاقکهای پذیرایی شان زده اند: خدمة لِزُوّار الحسین شرَفٌ لنا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;10- کفش، پای حسین نخلی را اذیت می کند و شروع کرده است به لنگ لنگان رفتن. اما راه به راه ، رفقایی را می بیند که یا مهندس این حرم یا در روابط عمومی آن حرم یا کاره ای در عتبه ای دیگر هستند و وقتی با آنها راه می رود، درد پا فراموشش می شود و ما هم باید کمی بدویم تا به او برسیم. به آقای بینام می گویم خدا کند تا خود کربلا هی رفقایش را ببیند تا بتواند تا آنجا بکشد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;11- تقریباً تمام این موکب ها، با بلندگوهای بزرگ نوحه ها و مداحیهای پر شوری پخش می کنند که به نحو خاصی در تندتر رفتن این زائران مؤثر است. حاج حسین که در عین حال معانی این نوحه ها و مداحیهای عربی را هم می فهمد می گوید: من الان با همین نوحه ها و طبل و سنجها و ریتم تند آن ، آمادگی دارم یکراست به جنگ بروم! (توی دلم می گویم تو فعلاً همین مسیر را به سلامت برو، لازم نکرده بری جنگ!).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ru95z7z2uv3rrfuzc1b6.jpg" alt="" width="297" height="621" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;12- از جلوه های شگفت این حرکت، پیرمردان و پیرزنان و سالمندانی است که عصا زنان و کمر خمیده طی طریق می کنند. مردی که با دو عصا می رود، زنی که دختر شش ساله اش را بغل کرده و ساکش را هم به دوش انداخته، خانواده بزرگی که متشکل است از دو کودک کالسکه سوار و دو فرزند و پدر و مادر و همسر، ... پیر و جوان، سالم و علیل، زن و مرد در این مسیر گام بر می دارند. برخی تسبیح به دست ذکر می گویند، برخی می گویند و می خندند، برخی با نوحه ها و مداحیهای موکب ها یا آنچه با هندز فری می شنوند اشک می ریزند، برخی دعایی در دست گرفته اند&amp;nbsp; و می خوانند و وقتشان را اینگونه می گذرانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4tkmfv4htpi0cogdb6g.jpg" alt="" width="349" height="621" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;13- علاوه بر انسانها، حیوانات نیز در این مسیر زیادند: گوسفندانی که کنار موکب ها بسته اند، شتر ، گاو و گوسفندانی که با ریسمانی به دست صاحبانشان و جلوتر از آنان مسیر نجف تا کربلا را می دوند، حتی چارپایانی که کار بارکشی برخی از هیئتها را به عهده دارند و ماهیان بزرگی&amp;nbsp;که در وان های سفید کنار برخی موکب ها به چشم می خورند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/3q7yu4fny6qg3bi1yvkx.jpg" alt="" width="480" height="384" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;14- چند موکب شخصی و چند مرکز دولتی و نظامی هم امکان تماس تلفنی رایگان با شهرها و کشورهای مختلف را برای زائران فراهم کرده اند. یاد حرفهای جمیل می افتم که می گفت: اینها نذر دارند و اصرار می کنند تا کسی از زائران با تلفن آنها با شهر و کشور خودشان تماس بگیرد و خبر سلامتی&amp;zwnj;اش را &amp;nbsp;به خانواده و نزدیکانش بدهد. آه اگر اینترنت هم بود!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;15- یاد دیشب می افتم که در مسیر برگشت از حرم حضرت امیر"ع"، به یک کافی نت رفتیم تا ببینیم&amp;nbsp;از شهر و دیارمان چه خبر؟ آقای بینام و حاج حسین سر هر دستگاهی نشستند فوری مشغول شدند اما من سر هر کدام از سیستمها نشستم خراب بود. تا بالاخره صاحب کافی نت درست در جلوی در ورود، یک سیستم سالم برایم فراهم کرد. اما جالب بود که به مجرد نشستن، کسی که وارد شد گفت آقا شما تقی دژاکام نیستید؟ پرسیدم بله ، شما؟ گفت من شاهمرادی هستم در گوگل پلاس، چند دقیقه بعد یکی دیگر وارد شد و تا مرا دید گفت : شما آقای آب و آتش نیستید؟ گفتم چرا ولی شما؟ گفت من فتاحی مدیر وبلاگ آرمانشهر هستم. و یکی دیگر. حالا اینکه محسن مهدیان عزیز را در صحن امیر المؤمنین "ع" دیدم بماند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/mhb8kija1izy9otphqty.jpg" alt="" width="481" height="387" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;16- غیر از پرجمها و بیرقهای اسامی امام حسین و حضرت ابوالفضل و اصحاب عاشورا و البته در این کشور شمایلهایشان که به وقور در دست مردم و بر سر در موکب ها به چشم می خورد، بیشترین پرچمی که در این مسیر دیدیم، پرچم بحرین بود که با شعارهایی چون &amp;laquo;نصر من الله و فتح قریب&amp;raquo; مزین شده بود. حسین از یکی از آنها می پرسد از بحرین آمده اید؟ می گوید: نه ! ما برای اعلام حمایت از شیعیان بحرین این پرچم را دستمان گرفته ایم. اما فراوانی این پرچم در مسیر نشان می دهد کسانی که از این کشور به این همایش عظیم آمده اند بسیار زیادند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/z2m8ee26mawlthtnpgfc.jpg" alt="" width="475" height="605" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;17- از نکات جالب در این مسیر، فراوانی کسانی است که در کنار موکب هایشان، توجه خاصی به نظافت دارند و دم به دقیقه با جاروهایشان راه را از زوائد و کاغذها و اضافات، پاک و تمیز می کنند. کلاً مسیر بجز در کنار سطلها و بشکه های زباله کنار جاده، بسیار تمیز و پاک است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;18- "ادعوا لی بالولد الصالح؛ یرحمکم الله". این عبارتی است که در طول مسیر بر کاغذی بر سه موکب و محل پذیرایی مشاهده کردیم. و به این ترتیب صاحب این موکبهای کوچک از زائران می خواستند دعا کنند که خدا به او فرزند صالح عنایت کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ln4qt2awd6decclr56t.jpg" alt="" width="475" height="601" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;19-هر چه به ظهر نزدیکتر می شویم تعداد جاهایی که با خواهش و التماس از مردم می خواستند آنها را مشت و مال و ماساژ بدهند بیشتر می شود. جالب است که در یکی از این جاها، فقط بچه ها بودند که با یک دستگاه ماساژور کوچک بچه ها و نوجوانان را ماساژ می دادند تا خستگیشان در برود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;20- پاهای حسین نخلی دیگر خیلی اذیتش می کند و توان راه رفتن را از او گرفته است. دایی حسین با تلفن همراه به او گفته است که در عمود شماره 228 موکبی وجود دارد که از دوستان نجفی اوست. به تیر برق 228 که می رسیم نمی دانیم کدامیک از این دو سه موکبی که در آنجا مستقرند آشنای دایی اوست اما یکی که بزرگتر و تمیزتر است را انتخاب می کنیم و برای یکی دو ساعتی آنجا اطراق می کنیم تا هم نمازی بخوانیم و هم ناهاری بخوریم و هم استراحتی بکنیم. بخصوص که صاحب این موکب ما را با گروهی لبنانی اشتباه می گیرد و حسابی تحویلمان می گیرد&amp;nbsp;و البته وقتی می فهمد ایرانی هستیم ما را به پشت موکب در جایی که اطاقی برای خودشان درست کرده اند می برد و با غذای گرم و نرم خاصی از ما پذیرایی می کند. آن دو مشغول می شوند به رد و بدل کردن بلوتوثی نوحه ها و مداحیهای عربی و من به خواب شیرین بعدازظهرگاهی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قبل از خواب به بچه ها می گویم : دقت کردید در این مسیر هر چه اراده می کردیم از میوه ها و غذاها و ...تا ماساژ و ...&amp;nbsp;تا خوراک معنوی و حدیث و مداحی و روضه و ذکر و غیره فراهم بود ؟ شده بود درست مثل بهشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/503</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8781018/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8781018</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Jan 2012 10:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>1- گزارش زیارت اربعین: ما مهمان پدر بودیم ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/o29v7lju5v11t7o43jf6.jpg" alt="" width="482" height="336" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- نمی دانم سفر اربعین را محصول دعاهای سفر قبلی با وبلاگنویسان بدانم یا دعاهای پیوسته مادر یا ختم چهل روز زیارت عاشورا یا همه اینها، اما این را می دانم که تصوری که از این سفر داشتم بسیار بسیار متفاوت با چیزی بود که با چشم دیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2- من اصلاً از ماجرای حرکت پیاده به سمت کربلا چیزی نمی دانستم. نه که هیچ چیز؛ بالاخره آن حرکت طایفه "طویرج" را چندین بار شنیده بودم و می دانستم حرکتی حماسی و تکان دهنده است و حتی یک بار از حاج آقا مجتبی تهرانی شنیده بودم که ایشان در یکی از این بارها، شهید آیت الله مدنی را هم در پیشاپیش آنها دیده بوده است.اما اینکه این حرکت اینقدر فراگیر شده باشد و تمام شهرها و طوایف عراقی و حتی کشورهای عربی و غیر عربی همسایه و غیر همسایه عراق را هم شامل بشود، نه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3- پیش از حرکت، &amp;laquo;جمیل&amp;raquo; دوست روزنامه نگارم که متولد عراق است، پیش ما آمد و یک کنفرانس یکی دو ساعته درباره این حرکت عظیم پیاده از نجف تا کربلا و از شهرهای دیگر تا کربلا داد و البته گفت که او هم سه چهار سال اخیر را به همراه خانواده اش در این همایش بزرگ شرکت می کند. چیزهایی که جمیل گفت برایم کمی اغراق شده آمد و آن را گذاشتم به حساب عشق بی اندازه او به سید الشهدا "ع".&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4- ویزای ما انفرادی بود و آن را هم با یک والذاریاتی تهیه کرده بودیم و با توجه به هشدارهای مکرر، بسیار می ترسیدیم که سر مرز اجازه ندهند با آن پا به خاک عراق بگذاریم. این بود که در هر مرتبه ای متوسل به مادر گرامی می شدیم که دعایی کند که گیر نکنیم و مادر هم انصافاً سنگ تمام گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5- پدر داشت کمی اما و اگر می کرد و به انفجارهای روزهای قبل از سفر اشاره که خطر دارد و ... زود ماجرای دوست عزیزی را برایش گفتم و او ساکت شد: در گردان تخریب، دوست بسیار عزیز و مهربانی داشتم به نام &amp;laquo;ساقی&amp;raquo;. روزی تماسی تلفنی به او شد و پس از صحبت با علی محمود وند فرمانده دسته و به اصرار او ، فوری به سمت تهران رفت. سه چهار روز بعد عملیات شد و پس از یکی دو روز از عملیات، خبر رسید که او درست در همان زمان عملیات، با یک خودرو در کرج تصادف کرده و درگذشته است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به پدر گفتم اگر قرار بر رفتن باشد، در همین تهران هم مرگ ما را فرا می گیرد پس چه بهتر که زمان فرا رسیدنش در راه زیارت امام حسین "ع" باشم. پدر سکوت کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;6- در این سفر، سه نفر بودیم من از تهران، حسین نخلی عزیز از قم که در سفر قبلی هم از فیض حضورش بهره مند بودیم و دوستی با اخلاص از اهالی اهواز که فقط از طریق اینترنت با هم آشنا شده بودیم؛ بزرگواری &amp;laquo;بینام&amp;raquo; نام! قرار ما صبح زود سه شنبه بیستم دی ماه در مرز مهران بود که البته من به قم رفتم و با حاج حسین سواری گرفتیم برای مهران.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;7- پیشتر سرپرست کیهان در ایلام، صحبتی با فرماندار مهران کرده بود و او هم به لطف، به شرط آنکه بیش از سه نفر نشویم و به خاطر صبغه فرهنگی سه نفرمان، قول داده بود که اجازه خروجمان را بدهد و همین طور هم شد. ولی الله حیاتی فرماندار مهران که آنروزها به دلیل خیل فراوان زائران خواب و قرار نداشت، صبح خیلی زود هم در دفتر کارش بود و بزرگواری کرد و تمام کارهای ما با سرعتی باور نکردنی حل شد و هر سه نفرمان رأس ساعت هشت و نیم صبح در خاک عراق بودیم. من داشتم از خوشحالی پرواز می کردم. همانجا به مادر زنگ زدم و از او تشکر کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/8be0ck5mnnk2r09ji28.jpg" alt="" width="486" height="277" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;8- از همانجا سوار یک ون شدیم و یکراست رفتیم نجف اشرف. در راه خیل عظیم زائران پیاده ای که از پیش از نجف در حرکت بودند و مردمی که با آغوش باز و بهتر بگویم با درخواست و خواهش و التماس از آنان پذیرایی می کردند موجب تعجبمان شد . در بین راه ناهار را و چای را مهمان یکی دو تا از این &amp;laquo;موکب&amp;raquo;ها و هیئتها شدیم؛ ناهار قیمه خوردیم با برنج عالی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;9- بدی جاده و ترافیک بین راه باعث شد مسیر 110 کیلومتری مهران تا نجف اشرف را هفت ساعته برویم. ابتدای شارع الرسول پیاده شدیم. هتلی که در نظر گرفته بودیم سر کوچه محل زندگی آیت الله سیستانی بود اما جا نداشت. با مهربانی قبول کرد وسایلمان آنجا باشد و ما رفتیم برای زیارت مولا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;10- &amp;laquo;السلام علیک یا ابالحسن روحی لک الفداء&amp;raquo;. همین تابلوی سبز رنگ و گنبد طلایی رنگی که بر فرازش خودنمایی می کند کافی است که تو تمام دردها و آلامت را پایان یافته تلقی کنی. خودمان را به دامان پدر می اندازیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;11- حسین نخلی طبق روال سنواتی! پس از زیارت می رود سر وقت دوستانی که در حرم مطهر مولا دارد و به دعوت آنها به دفتر فرهنگی حرم علوی می رویم. حسین چند فید برای فرند فید می زند و تا جوابها را بخواند، سه بسته غذای حضرتی هم می رسد. در چندمتری گنبد مولا و در همان بالا، سر سفره کرمش می نشینیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;12- باز هم شب چهارشنبه و باز هم مسجد سهله؛ مسجد سهله ای که به واسطه آنچه &lt;a title="17- گزارش به خاک آتش : دعایی که پیش از عرضه، مستجاب شده بود" href="http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/476"&gt;در سفرنامه قبلی نوشتم&lt;/a&gt; ،&amp;nbsp;آنموقع نتوانستم اعمالش را انجام بدهم. حیدر - دوست حاج حسین- با ماشین شخصی اش می آید و ما را می برد. خنکای دلنشین امشب مرا به یاد گرمای عرقریزان بار پیش می اندازد و هروله هایی که در این صحن و سرا داشتم !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;13- طبق برنامه ریزی قبلی باید فردا صبح حرکت پیاده خودمان را به سمت کربلا آغاز کنیم اما دلمان نمی آید که چند ساعت بیشتر در حرم مولا نمانده باشیم. اما اگر بمانیم نمی توانیم خودمان را به شب جمعه و شب زیارتی ابا عبدالله "ع" برسانیم. هر چه بحث و استدلال می آوریم هیچ کدام نمی توانیم همدیگر را راضی کنیم و می مانیم چه کنیم. سر آخر به پیشنهاد من قرار می شود سه گزینه را در کاغذهای همشکل لای قرآن بگذاریم و قرعه بکشیم. آقای بینام انتخاب می کند: حرکت از نجف صبح پنجشنبه . با این حال بینام می گوید من اصراری ندارم ها ! می گوییم همان که نص صریح قرآن بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;14- صبح زود حیدر - دوست حاج حسین - با ماشینش می آید و ما را می برد به زیارت مسجد کوفه. مسجد کوفه خلوت است و سرد. آن بار از شدت گرما نمی توانستیم پاهایمان را روی سنگهای کف صحن بگذاریم و این بار از سرما. با فراغت بال اعمال هر کدام از مقام ها را انجام می دهیم و بعد می رویم به زیارت محراب ضربت خوردن مولا . نمازی و زیارتی و سپس زیارت مسلم بن عقیل و در کنارش مختار ثقفی. با این تفاوت که پایان یافتن سریال مختار باعث شده دوباره شلوغی سابق به اطراف ضریح مسلم و خلوتی به اطراف ضریح مختار برگردد. البته یکی از هموطنانمان هم به آقای بینام گفته بوده : کاش عکس خود مختار را هم اینجا نصب می کردند و منظورش فریبرز عرب نیا بوده است! بعد هم خدمت جناب هانی بن عروه می رسیم و عرض ادبی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;15- مسئول کفشداری و تحویل امانات مسجد کوفه ، حاج حسین را می شناسد و پس دادن تلفنهایمان را منوط می کند به حضور در داخل کفشداری و صرف صبحانه. صبحانه مفصلی برایمان می آورند و بعد هم عکس دسته جمعی و التماس دعا برای&amp;nbsp;حرم امام رضا "ع".&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/rez2o03el7ux2pry6n.jpg" alt="" width="479" height="545" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;16- حیدر از آنجا ما را می برد به زیارت &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;a href="http://up.vatandownload.com/images/3j7cfeppvah6i9hgn3t.jpg"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;حرم شهید زید بن علی بن الحسین "ع" &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;در اطراف کوفه. حرم زید شهید از اماکنی است که معمولاً زائران ایرانی را به دلیل فراوانی زیارتگاهها و فرصت کم ، به آنجا نمی آورند و من هم برای اولین بار بود که به زیارت ایشان می آمدم. به همین دلیل حرم بسیار خلوتی دارد و تا چشم دربان و نظافتچی و خادم آنجا به ما می افتد به نحو خاصی از ما استقبال می کنند. در هنگام خواندن زیارتنامه و نیز پس از آن با دیدن بنر بزرگی که در آن زندگی زید شهید را بر آن نوشته بودند، متوجه شأن عظیم ایشان شدم و افسوس خوردم که تاکنون بجز اسم، چیز دیگری از زید نشنیده بودم. با خوشحالی به سراغ دو همسفر دیگرم می آیم تا در این باره به آنها نکاتی را بگویم که می بینم آنها هم در همین باره صحبت می کنند. حیف که تلفنهایمان را گرفته اند و گرنه عکسی از این بنر می گرفتم تا نکاتش را ثبت کنم. حیدر به دادمان می رسد و از نفوذش استفاده می کند و دوربین خودش را می آورد و از بنر و از ضریح و از ما عکس فراوان می گیرد تا بعد آنها را روی سی دی بریزد و به ما بدهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;17- عصر بعد از خواب و استراحت کوتاهی، دوباره حیدر زحمت می کشد و ما را به زیارت قبرستان مهم و استثنایی وادی السلام می برد و بار دیگر قبور انبیای بزرگ الهی هود و صالح و نیز بزرگمرد عرفان معاصر آسید علی آقای قاضی می برد که این بار حسابی سرش شلوغ است و هفت هشت تا سجاده آماده گذاشته اند برای کسانی که می خواهند نمازی هدیه روح این مرد خدا کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;18- نماز مغرب و عشا را در حرم پدر می خوانیم و بعد از آن فرصت کافی داریم تا زیارتی درست و حسابی داشته باشیم. این است که علاوه بر خودمان پدر&amp;nbsp;و مادرها و همسر و فرزندان و خواهرها و برادرها و عمه ها و خاله ها و دایی ها و عموها و همسایه ها و همکاران و برادران و خواهران ایمانی و خلاصه همه کسانی که در زیارت شریف &amp;laquo; عالیة المضامین&amp;raquo; از آنها یاد شده تا فراموششان نکنیم را دعا می کنیم و بعد تازه فهرستی را که از کامنت گذاران در وبلاگهایمان و نیز در گوگل پلاس و فرندفید و فیس بوک تهیه کرده ایم در می آوریم و آنها را هم با اسم یاد می کنیم و برایشان نماز می خوانیم و سرخوش به سمت هتل صفا قدم می زنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;19- شام را در هتل هستیم که ناگهان کسی مرا به نام صدا می کند و بعد که می پرسم شما را کجا دیده ام معلوم می شود از دوستان جامعه اسلامی مهندسین فارس است که یک بار با مهندس مرتضی نبوی خدمتشان بودیم و ماجرای یک قلیان کشی ما را در آنجا یادآور می شود که تا ساعتها موجب خنده و سرور و البته سوژه آزار و اذیت همراهانمان می شود! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;20- پیش از خواب، وسایل لازم برای سفر پیاده را جدا می کنیم و آنها را در کوله پشتی می گذاریم . بقیه وسایل را هم برای تحویل دادن به هتل کنار می گذاریم و خوشحالیم که به نص صریح قرآن! عمل کردیم و 24 ساعت بیشتر در نجف اشرف ماندیم تا یک روز بسیار به یاد ماندنی و خاطره انگیز دیگر در زندگیمان ثبت شود. فردا صبح زود بعد از نماز باید حرکت کنیم به سمت کربلا و خوبی هتل ما هم این است که در آخرین بخش منطقه نجف به سمت کوفه و در حقیقت در ابتدای مسیر کربلاست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/502</link>
      <author>تقی دژاکام</author>
      <comments>http://ab_o_atash.persianblog.ir/comments/7642/8766872/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7642.post-8766872</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 06:25:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
